داستان دو دست با معرفت
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٧  

دو تا سرباز بودن به اسمه علی ومحمد ءعلی تهرانی بود محمد آبادانی ءمحمدوعلی خیلی با هم دوست بودن در حدی بود که اگه دو ساعت همدیگر رو نمی دیدن هالشون گرفته می شه وقتی سربازی این دو دوست تموم میشه دم در پادگان علی به محمد می گه اگه یه وقتی کار خوب خواستی بیا تهران محمد هم می گه هر وقت زن خوب می خوای بیا آبادان بعد از یه سال که علی هوای زن گرفتن می کنه میره سوراغ محمد ءخونه ای محمد کوجیک وکلنگیه  محمد علی رو بغل می کنه می بره تو خونه بعد از سه چهار روز  علی به محمد میگه الوعده وفا میگه من زن می خوام بگیرم محمد میگه باشه محمد کل فامیل آشنا رو میگرده ولی علی هیچ کدام رو انتخاب نمیکنه محمد میگه تو به عهد خودت وفا کردی ولی من نپسندیدم در همون لحظه یه دختر زیبا وسنگین از خونه همسایه وارد خونه محمد می شه علی میگه من تصمیم خودمو گرفتم این دختره رو می خوام محمد می گه چشم اما دختر ه نامزد محمدهء محمد می ره با هر دو خانواده  حرف میزنه و بدون اینکه علی بفهمه راضی شون میکنه علی میگه اگه کار خواستی بیا تهران بعد از چند ماه مادر علی بهش میگه تو حالا گوشه گیر شدی نامزد خودتو به دوستت دادی برو شاید یه کاری برات جور کنه محمد هم پا می شه می ره در خونه علی یه خونه بزرگ توبالا شهر زنگ آیفونو میزنه علی آیفونو بر میداره میگه کیه محمد میگه علی سلام علی میگه من تو رو نمیشناسم برو بابا اشتباه گرفتی محمد میگه شاید صدامو نشناخت دوباره زنگ میزنه میگه منم محمد ولی علی آیفونو میزاره بعدش محمد خسته وکوفته در خونه کی یه چمنی هست میشینه چند نفر میان که قیافشون تابلو دزدن میان محمد هم میگه بذار کتکم نزنن پولارو بهشون بدم میگه اینا دارای منه ببرینش فقط منو نزنین اونا هم می گن بیا بگیر این پنجاه هزار تومانو ما تازه از دزدی برگشتیم خلاصه محمد میره یه دست کت و شلوار میگیره یه حمومی میره میگه میرم خونه میگم که بهم کار داد ولی خوشم نیاومد  تا مادرش نگه رفیقت نارفیق بود         می سوار ماشین بشه بره آبادان یه یه خانمی براش بوق میزنه محمدم میگه جون خودت دست از سرم بردار من زخمیم تو هم من زود گول میخورم دست از سرم بردار میگه نه بابا خوشم از تیپت اومده من یه فروشگاه دارم میخوام برام کار کنی بعده یه مدتی کاره محمد میگیره وزنه هم از محمد خوشش میاد دخترشو بهش میده بعداز یه سه چهار ماهی زن محمد بهش میگه امشب دعوت شدیم به شراب پارتی بیا بریم اونم میره میر اونجا میبینه آقا علی با نامزد سابقش اونجان محمد هم میگه ساقی اول من می گه به سلامتی اونر رفیقی که قول داد وبه قولش وفا نکرد همهزدن میگه پیک دومو بزنین به سلامتی اون سه تا دزد که به دادم رسیدنو بهم پول دادن همه میزنن میگه این پیکو بزنین به سلامتی این زن که به من کار و دخترشو داد همه میزننخوب هر چی دلش خواست بار تهرانیه کرد بعدش تهرانیه میگه ساقی دوم من میگه بزنین به سلامتی رفقی که قول دادو به قولش وفا کرد همه زدن میگه پیک دومو بزنین به سلامتی اون سه نفر که دزد نبودن من فرستاده بودمشون میگه پیک سومو بزنی به  ءقسم خورده بودم نگم ولی میگم سلامتی اون زنیکه مادرمه این دختری که خواهرمه.

noj o,a;g


کابوس عشق
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٧  
«از همه خوانندگان عزیز وبلاگ و دوستان عزیز خواهش می کنم که نظرات سازنده شان در مورد مطالب بدهند تا من به کمک نظرات سازنده شما بتوانم راه حلی برای مشکلات جوانان پیدا کنم» ما امروز بحث مان در مورد این است که آیا در عشق و شیطنت های عاشقانه پسر ها بیشتر ضرر می بینند تا دختر ها تشخیص این دو رو به عهده شما خواننده گرامی است. شاید تا حالا خیلی از شما ها فیلم «ملیسا» را دیده باشید ولی اگه ندیدید من ماجرا دختر امریکایی به نام ملیسا که امثال او در جامعه ما بسیار است را تعریف می کنم : ملیسا تک فرزند حدود 14 ساله که به علت شغل پدرش با مادر و مادر بزرگ بدون پدر زندگی می کرد او نیز مثل خیلی از دختر ها نیاز شدیدی به محبت داشت ولی به علت مشغله های کاری والدین او با کمبود محبت رو برو شده بود و هر پسری به او کوچکترین محبتی می کرد او را شیفته خود می کرد او به همراه یکی از همکلاسان خود روزی به یه استخر در ویلای یه پسر پولدار رفت و همونجا گرگ صفتانی که اونجا بودند نقشه برای اون کشیدند . ملیسا اونجا عاشق یه پسر شد که اون پسر ملیسا را به گفت و گو کنار دریا دعوت کرد و بعدشم آره . البته آنقدر ملیسا عاشق شده بود که متوجه نیت پسر نشد اما پسره چند وقت بعد ملیسا را به منزلشان دعوت کرد و او را به سکس دعوت کرد و اونجا کار ملیسا را یکسره کرد و بعدشم نامردی و بی وفایی را شروع کرد ، بعد از التماس های ملیسا اون دوباره ملیسا را به منزل برد و با یکی از دوستاش وارد بازی شدند و ملیسا که می خواست بگه من بزرگ شدم پیشنهاد آنها را پذیرفت ،فقط به این جهت که آنها با او دوست باشند ‍. این دو پسر از این دختر یه آدم تن فروش هرزه به وجود آوردند البته این را هم بگم که ملیسا پیرو هیچ دین خاصی نبود و بعد از مدتی وارد او را وارد سکس های 10 نفره کردند اما در آخر با افتادن در دامن یه هیولای وحشی سرش به سنگ خورد و به دامن خانواده پناه برد و مادرش به او کمک کرد تا دیگه گرفتار نشود حال به نظر شما چرا برای دخترانی مثل ملیسا چنین اتفاقاتی می افتد و چگونه باید با این حوادث مبارزه کرد ؟
کلمات کلیدی: عشق ،کلمات کلیدی: دین ،کلمات کلیدی: جوانان ،کلمات کلیدی: سکس
به پرشین بلاگ خوش آمدید
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٧  
کاربرگرامی
با سلام و احترام
ورود شما را به جمع کاربران و مخاطبان پرشین بلاگ تبریک عرض میکنیم.
به منظور استفاده مناسب تر از خدمات، توصیه میکنیم از آدرس های زیر بازدید نمایید:
http://amoozesh.persianblog.ir
http://support.persianblog.ir
http://help.persianblog.ir
http://fans.persianblog.ir
http://news.persianblog.ir
http://admin.persianblog.ir


باتشکر، گروه سایت های پرشین بلاگ
مهدی بوترابی
کلمات کلیدی: وبلاگ فارسی ،کلمات کلیدی: پرشین بلاگ